لحظه نگار

کوتاه نوشت هایی از لحظات زندگی ام


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ولی این وبلاگ نداره :(

5 آذر 1390 01:32 نویسنده: لحظه موضوع: کمی نت نظرات: 0 نظر چاپ
گاهی اوقات نظردهنده برای وبلاگ لازمه ها. حتی وبلاگ شخصی نویسی مثل این وبلاگ
دل گرم میشه آدم

که یکی آمده وسط دفتر خاطراتش و نظر نوشته


باز هم شعر ... باز هم عشق

5 آذر 1390 01:30 نویسنده: لحظه موضوع: کمی احساس نظرات: 0 نظر چاپ

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان ، تمام شد و ماهپاره های زمین 

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

محرم شد

5 آذر 1390 00:58 نویسنده: لحظه موضوع: کمی روزگار نظرات: 0 نظر چاپ
آقا سلام برغزل اشک ماتمت              
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت

چندی گذشت در غم هجران اشک تو          
پرمی کشید دل به هوای محرّمت

آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت

خون می شود دل همه عالم زه قصه ی 
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت

در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت

ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت

زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت

همان حکایت همیشگی

5 آذر 1390 00:53 نویسنده: لحظه موضوع: کمی احساس نظرات: 0 نظر چاپ
دوباره گریه

لعنت

5 آذر 1390 00:49 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ
چرا آدم‌ها انقدر دیر همدیگرو میشناسن و به خصوصیات و رفتار هم پی میبرن؟
یک عالمه خاطرات بد میمونه ....

بحثِ مسخره

5 آذر 1390 00:48 نویسنده: لحظه موضوع: کمی روزگار نظرات: 0 نظر چاپ
خسته شدم

توقع نداشتم

4 آذر 1390 18:48 نویسنده: لحظه موضوع: کمی احساس نظرات: 0 نظر چاپ
اینکه آدم را بدون گفتن دلیل، محاکمه کنن، خیلی سخته

:(

4 آذر 1390 13:34 نویسنده: لحظه موضوع: کمی احساس نظرات: 0 نظر چاپ

ناراحتم

میگذره این هم

ببار ای بارون ببار

30 آبان 1390 07:26 نویسنده: لحظه موضوع: کمی روزگار نظرات: 0 نظر چاپ

کاش امروز یه روز بارونی بود.

یه روز بارونی و سرد.

بعد میخزیدم زیر پتو، اروم اروم بدنم داغ میشد و میخوابیدم

چشمامو باز میکردم میدیدم ساعت نه شده ولی هنوز آسمون گرگ و میشه شش صبحه

آخ اگه بارون بزنه

به انتظار

30 آبان 1390 07:14 نویسنده: لحظه موضوع: کمی احساس نظرات: 0 نظر چاپ
یعنی امشب ...

30 آبان 1390 07:13 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

این دیوار کنار تختم، همیشه سرد سرد بود، میرفتم میچسبیدم به دیوار، خیلی دلچسب بود سردیش

از وقتی شوفاژ روشن کردیم، چون شوفاژ هال دقیقا پشت این دیواره میشه، داغ داغه؛ حالم به هم میخوره ازش

صبح خوش

30 آبان 1390 07:12 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ
بین الطلوعین شد، برم بخوابم

گشنمه ولی حوصله ندارم

27 آبان 1390 00:24 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

از سر شب گشنمه‌ها، ولی نمیرم چیزی بخورم

بیچاره معده‌ام.  زجری میکشه از دست  من :(

حوصله خوردن هم گاهی اوقات ادم ها ندارن حتی

معضل حمام

27 آبان 1390 00:23 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

سرم خارش گرفته. حوصله ندارم برم حموم

باشه برا فردا

نیاز

26 آبان 1390 22:05 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

همسایمون دعا کمیل دارن. صداش میاد

خیلی خوب میخونه

دلم خواست

نودلیت

26 آبان 1390 21:56 نویسنده: لحظه نظرات: 0 نظر چاپ
چند روز پیش، نودلیت خوردم. خوشمزه بود

:\

20 آبان 1390 20:53 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

نامردی‌ه. خیلی نامردی‌ه خیلی خیلی

حاضر نیستم

نمی‌خواام

20 آبان 1390 20:52 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

لعنت


با یک جمله، اعصاب‌م ریخت به هم
اَه اَه اَه

مهمونی‌های مسخره

20 آبان 1390 20:51 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ
اهل مهمونی رفتم نیستم

و دوست ندارم خیلی مهمونی برم.

اگه دوست نداشته باشم جائی برم اولش گارد می‌گیرم
اگر هم مجبور به رفتن باشم، با اوقات تلخ میرم

دوست دارم برای خودم زندگی کنم

تو یک متاهلی

20 آبان 1390 20:16 نویسنده: لحظه موضوع: کمی شخصی نظرات: 0 نظر چاپ

تو زندگی متاهلی گذشت خیلی مهمه و البته گاهی اوقات خیلی سخت


ارتباط با همسر خیلی خیلی فرق داره با همه‌ی ارتباط های پیشین
یک رابطه کاملا جدید